اولش فکر میکردم طبیعیه... همه اینجوری هستن... رفتم دکتر زنان... گفت هیچ مشکلی نیست فقط سریع کار رو تموم کن... اگر نشه توی روحیه شوهرت اثر میزاره... همش یه حس عذاب وجدان با من بود... هربار خواستیم نشد و من خودمو سفت کردم... دعواها شروع شد... سرم داد میزدی و میگفتی بی عرضه ای که نمیتونی این کار ساده رو انجام بدی... نوروز ۸۹ زهرماری بیش نبود... سراسر دعوا و جدل... مادرت فهمید و ازت پرسیده بود : اصلا به خودش میرسه؟ میل داره؟ این چه وضعیه؟ ... حالم گرفته شد... آبروم رو بردی پیش خانوادت...
هربار تلاش کردیم و نشد و باز هم نشد... هی میرفتم دکتر زنان و دکتر میگفت مشکل جسمی نداری... خودت باید روی ذهنت کار کنی...
یکی از روزهایی که دعوامون بود و من مثل ابر بهار اشک ریختم دختر خاله نازنینم که پزشکه به دادم رسید و وقتی فهمید مشکلم چیه گفت باید به روانپزشک یا س"ک تراپ مراجعه کنی تا درمان بشی و اصلا نگران نباش نتیجه درمان هم در بیشتر مواقع مثبته ...
از دکتر وقت گرفتم و تحت درمانش قرار گرفتم و با دستگاهی که بهم داده بود عضلات داخلی بدن رو ورزش میدادم تا به ورود و وجود جسمی خارجی عادت کنه...
نوروز ۹۰ خاطره انگیز تر از سال ۸۹ بود.
۶ فروردین ۹۰ که تازه از سفر شیراز و دیدار خانوادت برگشته بودیم امتحان کردیم و بطور کامل نشد و تو غوغا به پا کردی... قهر کردی، پشتت رو به من کردی، بهم محل ندادی، زنگ زدی به مامانت و گِلِه ی منو کردی و گفتی بخاطر عدم تمکین طلاقم میدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! داغون بودم ... مادرم که فکر کرده بود موفق شدیم زنگ زد به خالم تا شب قشنگ زندگی بیاد و جای خالی مادر در سفرم رو پر کنه...
ساعت ۷.۳۰ روز ۷ فروردین مرحله اول رو رد کردیم و من عروس خانوم شدم ... البته با وجود بی حسی و خونریزی زیاد... ولی بعدش دیگه نشد که نشد... دوباره ادامه پیدا کرد ... جنگ و دعوا و که چرا تو نمیتونی...
۲۹ خرداد دوباره رفتم دکتر و این بار دستگاه با سایز بزرگتر گرفتم تا شاید این بار بشه و شد...
یکشنبه ۵ تـــــــــــــیر ۹۰ تونستم رابطه داشتم... درد داشتم و انقباض و به سختی شد ولی بالاخره شد...
* بدون که خیلی دوستت دارم و بهت احتیاج دارم