تبليغاتX
همیشه کم میارمت

همیشه کم میارمت

به تو از تو می نویسم

15

اگه فاصلـــه افتاده
اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی
که فکــرشم نمی کردم
چه آسون دل بریدی
از دلــی که پای تو گیــره
که از این بدترم باشی
واسه تو نفسـش میره
نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
همیـشـه لحظۀ آخـــرخـــدا نزدیکتر می شه
تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره
که حتی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
تو امـید مـنی امـا
داری از دسـت مـن مـیری
با دسـتهای خودت داری
هـمه هسـتیمو میگیری

دعـا کردم توروبـازم
با چـشمی که نـخوابـیده
مگه مـیذاره دلتـنگی
مـگه گـریه امـون مـیده
مریـضـم کـرده تنـهایی
ببـین حـالم پریـشونه
من اونقدر اشـک مـیریزم
کـه برگردی به این خـونه
حسـابش رفته ازدسـتم
شبـایی رو کـه بـیدارم
شـاید از گـریه خوابـم بـرد
درهـارو بازمـیذارم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:55 توسط سارا |


14

در تعطیلات نوروز و در شهر همسرم هستیم. امسال هم مثل دو سال گذشته - تا اینجا - خوب نبوده. مثل همیشه و هر روز همسرم چیزهای واجب تری از من داره! درس / لپ تاپ و اینترنت در نتیجه بجز زمانیکه احساس نیاز داره احتیاجی به وجود من و کنار من بودن نیست!!!!

همسرم. عشقم. مردی که عاشقش شدم و با عشق و به انتخاب خودم باهاش ازدواج کردم خیلی راحت و بارها دلم رو میشکنه و خیلی راحت هر حرفی به من میزنه. بارها و بارها دلم شکسته و یا اشکم سرازیر شده یا در جمع بودیم و بغضمو فرو خوردم اما چه کنم که دوستش دارم و اون دوستم داره و انقدر فشار زندگی و مسائل اقتصادی روی دوشش سنگینی میکنه که تحمل هیچ چیز و هیچ کس حتی من رو نداره. 

هیچ وقت فکر نمیکردم همچین شخصی باشه. متوقع از من و همه کس و همه چیز!!! اینقدر راحت همسرش رو برنجونه حتی اگر خیلی زود از کارش ناراحت بشه...

همیشه کارهای مهم تری از من هست. کارهایی که باعث شده توی زندگیم احساس کمبود کنم و بارها به ازدواجم فکر کنم. اما قطعا چیزهایی در وجودش هست که تا الان منو همراه و همدمش نگه داشته حتی اگر با کنایه و طعنه. با تمسخر و تحکم با من حرف بزنه. من همیشه چشمم رو بروی همه این بدی ها بستم و باز هم می بندم. شاید به نظر خیلی ها اشتباه کنم اما زندگیمو اگرچه با سختی و بی مهری و تنش هست اما میگذرونم و دوست دارم.

اما برای شما بهترینها رو آرزو دارم و دعا کردم. شاید خدا به لطف وجود شما و دعایم در حقتون منو هم همراهی کنه و حداقل هیچی که نه بهم صبر بده برای تحمل اوضاع موجود. یه روزی مشکلم واژینیسم و یه ترس کذایی بود اما حالا هم مشکل اقتصادی هست هم اخلاق بد و خلق تنگ همسرم !!!!

اسم وبلاگم رو تغییر دادم به همیشه کم میارمت چون واقعا توی این سه سال کم آوردمش !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 20:38 توسط سارا |


13

شاید اینجا بهترین جا باشه برای تشکر از کسانی که منو از شر واژینیسم نجات دادن.

از دخترخاله م که پزشکه و اگر راهنمایی اون نبود در بیماریم دست و پا میزدم. از دکتر مهرداد افتخار که ناجی بود و از بند ترس رهایم کرد.از همه دوستان اینترنتیم که منو تشویق کردن. از مادرم که آغوشش امن ترین جای دنیاست. راستی مادرم : ممنون از عزیزانی که احوالپرسش بودن. هنوز بهبودی کامل حاصل نشده اما آزمایشات نشون میده هرچند کند اما اوضاع خوبه...

تا مدتی که واژینیسم داشتم فکر میکردم تنها مشکلم همینه و اگر حل بشه همه چیز خوب میشه. اما نمیدونم چرا مدتیه کارام دست ِ خودم نیست و مدام عین سگ و گربه با همسرم دعوا داریم. سر ِ یه چیزای الکی. من مدام بهش نق میزنم چرا برای من وقت نداری؟ چرا همش درس میخونی؟ چرا همش کار میکنی؟ و اونم مدام نق میزنه چرا شام نداریم؟ چرا لباسا رو نریختی ماشین؟ چرا مایع دستشویی تموم شده؟ دیشب هم سر ِ چای خوردن من توی خیابون دعوامون شد ولی به هم قول دادیم حداقل امروز رو با هم دعوا نکنیم...

من و همسرم هر دو به نوبه ی خودمون انسانهای خوبی هستیم. شاید همین جمله معروفه که میگه هر دو خوبن ولی با هم نمیسازن. ولی ما با عشق شروع کردیم. من یک نگاه عاشقانه همسرم رو به دنیاها نمیدم. شاید هم ناراضی بودن از کار و حقوق پایین! مریضی مامانم! خوب نبودن دانشگاه و نداشتن انگیزه برای درس خوندن روحیمو ضعیف کرده...

هرچی هست. اسمشو هرچی بزارم من دوستش ندارم. این اوضاعو میگم. دلم یه تکون میخواد. یه انگیزه. یه شادی... کسی راهی بلده؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 11:14 توسط سارا |


ترس از نزدیکی (واژینیسم)2

من پزشک نیستم. آنچه در این پست و پستهای مربوط به ترس از نزدیکی میخوانید نتیجه یک سال و ۱۱ ماه درگیری من با این بیماری و صرفا تجربه ی شخصی نویسنده است. امیدوارم راه حلی باشه برای زنان و دخترانی که از این مشکل رنج میبرن. 

در پست قبلی تا حدی در مورد واژینیسم و راه حلهای ابتدایی و مقدماتی صحبت کردیم. اما امروز میخوام برم سراغ درمان. تصورم اینه که شما با راههای پیشنهادی قبلی موفق به دخول نشدید و مدتهاست در این راه گرفتار شدید.

در گام اول به اعتقاد من دکتر زنان اگرچه میتونه در این راه همراهی کنه اما درمان قطعی در دست وی نیست. مگر اینکه شما بخاطر نوع بک ارتتون قادر به دخول نباشید و همونجور که قبلا اشاره کردم نیاز به عمل جراحی داشته باشید. در غیر اینصورت س ک س تراپ میتونه به شما کمک کنه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 9:19 توسط سارا |


ترس از نزدیکی(واژینیسم)

من پزشک نیستم. آنچه در این پست و پستهای مربوط به ترس از نزدیکی میخوانید نتیجه یک سال و ۱۱ ماه درگیری من با این بیماری و صرفا تجربه ی شخصی نویسنده است. امیدوارم راه حلی باشه برای زنان و دخترانی که از این مشکل رنج میبرن. 

موضوع خیلی ساده ست. واژینیسم یعنی انقباض غیرارادی عضلات واژن که وقتی زیاد باشه اجازه دخول (بطور غیرارادری نه خواسته ) داده نمیشه. این ترس برای هر دختری که تازه ازدواج کرده ممکنه اتفاق بیفته و تا حدیش طبیعیه اما اگر مدتها بگذره و فرد نتونسته باشه در مدت طولانی رابطه کاملی رو تجربه کرده باشه اصطلاحا ازدواج کام نیافته اتفاق افتاده.

متاسفانه در مدت درگیری با این بیماری و درمان، در همین فضای مجازی با افراد مختلفی آشنا شدم که هر کدوم سالیان سال هست که درگیر این موضوع هستن. من دنبال پیدا کردن ریشه این موضوع و مشکل نیستم چرا که قطعا کار یه روانشناس یا روانپزشکه به این خاطر که برخی معتقدند این ترس ریشه در زمانی دور یا نزدیک داره که بطور ناخودآگاه روی ذهن و خاطر فرد اثر منفی گذاشته. مثلا شنیدن حرف یا تجربه ای در مورد درد یا خونریزی ناشی از ازاله بکارت، خشونت زوج در شب زفاف، محدودیتها و تفکرات سنتی خانواده ها و خیلی دلایل دیگه.

و اما !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ساعت 12:24 توسط سارا |


12

بعد از ۴ماه اومدم اینجا.

خیلی ذوق کردم که توی مدت اینجا خواننده داشته. ممنون از کامنتهای پرمهرتون. ما خوبیم. خوب و خوب. البته با گاهی دلخوری. این روزا که مشکلم حل شده شاید بد نباشه بیشتر مشکلم رو باز کنم. بگم که از کجا شروع شد و چه کسی کمکم کرد که خوب بشم. اینکه دیگه اینجا نمینویسم به قول دوستم خانم مدارا نشونه خوبیه که خیلی از همسرم دلگیر نمیشم. وبلاگ دیگه ای دارم برای نوشتن خوبی هاش. به زودی میام با شرح مفصل بیماریم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 15:17 توسط سارا |


11

در دوسالگی ازدواجمون مشکلم حل شده... خونه پیدا کردیم همون جایی که میخواستم و پدرم مجبور شد خیلی بیشتر از اونچه انتظار داشتم پول بده... بعد از جنگ ۲۸تیر با مامان شوشو حرف زدم و گفتم پسرش منو به فحش و ناسزا کشیده و حرفایی که لایق زنای خیابونی بوده بارم کرده. همه چی رو بهش گفتم و گفت به باباش میگه و حتما باهاش برخورد میکنن.

پدرش بهش میگه و اولتیماتوم میده که دیگه اجازه نداره هر حرفی رو به من بزنه. حقش بود. کاسه صبرم وقتی لبریز بشه خدا رو شکر میکنم که خانواده ش پشتیبانم هستن. انصافا بعد از تذکرها جز یکی دو مورد جزئی دیگه مورد بدی ازش ندیدم...

سارا نوشت:

*قبلا چنان داغ بودی که میترسیدم و نمیدونستم چی کارت کنم. توی سایتا مختلف میچرخیدی و هرجوری شده خودتو ارضا میکردی اما حالا واسه داشتن رابطه من باید دنبالت بیفتم.... خسته م خیلی خسته.... دلم میخواد بخوابم و هیچ وقت بلند نشم...

**از روی پدر و مادرم خجالت میکشم. هر روز و هر لحظه اونقدر در حقم محبت میکنن که نمیدونم چجوری باید جبران کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 23:4 توسط سارا |


10

امیدوار بودم اینقدر من و تو خوب باشی که گلایه ای نمونه و اینجا رو تخته کنم. اما یک روز نشد....

سه شنبه ۲۸ تیر ۹۰: از عصر رفتیم دنبال خونه. هر بنگاهی که میریم میگه بودجه تون کم نیست اما با این پول این منطقه چیزی گیرتون نمیاد. تمام بنگاههای منطقه رو میگردیم و به همه سفارش میکنیم...

من عصبی هستم و سردرد عمیقی آزارم میده. برادرم آخر هفته عازم خارج از کشوره. براش سرراهی گذاشتم.پول رو پاکت میکنم میدم بهش. بعد که میفهمی سر خود این کار رو کردم قاطی میکنی و وقتی میام باهات حرف بزنم میگی: خفه شو و حرف نزن. شعور نداری. احمقی. برو هرجا دلت میخواد خونه بگیر منم وسایلم رو یه گوشه میچینم. تو دلت میخواد اینجا ور دله مامان و بابات باشی سر کیسه رو شل کن و بیشتر پول بده تا بشه خونه گرفت... حالم گرفته میشه و میرم یه اتاق دیگه و باز هم اشک همدمم میشه.

سر شام شدی عین برج زهر مار. مامان میفهمه و میگه چه خبر شده دوباره؟؟؟ میگم از صبح تا شب دعا میکنم و ذکر میگم تا اخلاق گندش درست بشه باز دقیقه ای یه بار قاطی میکنه. از کاه کوه میسازه و کوچیک ترین مسائل رو به رخم میکشه.

بعد از شام موقع خواب دوباره بحثمون بالا میگیره. منت سرم میزاری که من برات کار پیدا کردم. من باعث شدم دانشجوی ارشد باشی. تو از خودت هیچی نداری. تو با اونچه که از زنم انتظار داشتم خیلی فاصله داری. خودت هم خوب میدونی که تو مجبورم کردی باهات ازدواج کنم. تو خنگی و احمق و شعور اجتماعی نداری. دنیا روی سرم خراب میشه

منم عصبی میشم و شروع میکنم به زدن خودم.... پتو و متکام رو برمیدارم میرم روی مبل بخوابم. اعصابم داغونه. قلبم داره میسوزه. طاقتم نمیارم برمیگردم توی اتاق. دوباره بحث میکنیم اما این دفعه آرومتر. کم کم آروم میشیم و ازت معذرت خواهی میکنم. باهات حرف میزنم که برای خونه هرجا تو بخوای دنبال میگردیم. فقط به خیابون اصلی و مترو نزدیک باشه که سرکار رفتنم راحت باشه.

یه خورده مه میگذره دستم رو میگیری و میبوسی. سکوت میکنیم و خیلی زود خوابمون میبره.

 سارا نوشت:

قبلا به رابطه نداشتنمون گیر میدادی. حالا که اون درست شده به چیزای دیگه گیر میدی. گاهی شک میکنم که نکنه دیگه نمیخوای منو؟؟؟؟ من اینقدر عیب و نقص دارم که جز بدیهام چیزی به چشمت نمیاد و مدام بهم سرکوفت میزنی؟؟؟؟؟ من اینقدر بدم؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ساعت 8:58 توسط سارا |


09

این نهمین یادداشت منه. خوشحالم که بعد از یکسال و یازده ماه و در آستانه دوسالگیم مشکل برطرف شد... در این مدت بارها و بارها رنج کشیدم و درد کشیدم و خودخوری کردم که چرا نمیتونم... چقدر نگاههای تحقیرآمیز تو و خانواده ت رو تحمل کردم که چرا من ناتوانم... با اینکه دوستم داشتی و داری و خواهی داشت اما نمیدونم چرا سر این ماجرا کوتاه نیامدی...؟؟؟؟ شاید اگر همین کوتاه نیومدن نبود هنوز درگیر بودم...

سفری داشتیم زیبا و بی نظیر... درسته روز آخر سفر سر یه موضوع الکی دعوامون شد و تو رفتی و من توی کشور غریب ساعاتی تنها این طرف و اون طرف میرفتم. درسته که هنوز کج خلقی داری ولی هزار بار بیشتر از بدخلقی هات خوبی و ناز و نوازشم میکنی....

خدا کنه اینجا بسته بشه... یعنی مشکلم کاملا حل بشه و تو اخلاقت رو درست کنی و من بیشتر با تو راه بیام که دیگه گله ای برای نوشتن نباشه...

خدا کنه خیلی زود خونه پیدا کنیم و از بلا تکلیفی در بیایم...

(((( اگر به نوشتن ادامه بدم تنها برای این خواهد بود که زنان و دختران کشورم اگر درد مشابه من دارند بدانند که تنها نیستند و اگر بخواهند مشکلشان حل خواهد شد))))

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ساعت 14:4 توسط سارا |


08

اولش فکر میکردم طبیعیه... همه اینجوری هستن... رفتم دکتر زنان... گفت هیچ مشکلی نیست فقط سریع کار رو تموم کن... اگر نشه توی روحیه شوهرت اثر میزاره... همش یه حس عذاب وجدان با من بود... هربار خواستیم نشد و من خودمو سفت کردم... دعواها شروع شد... سرم داد میزدی و میگفتی بی عرضه ای که نمیتونی این کار ساده رو انجام بدی... نوروز ۸۹ زهرماری بیش نبود... سراسر دعوا و جدل... مادرت فهمید و ازت پرسیده بود : اصلا به خودش میرسه؟ میل داره؟ این چه وضعیه؟ ... حالم گرفته شد... آبروم رو بردی پیش خانوادت...

 هربار تلاش کردیم و نشد و باز هم نشد... هی میرفتم دکتر زنان و دکتر میگفت مشکل جسمی نداری... خودت باید روی ذهنت کار کنی...

یکی از روزهایی که دعوامون بود و من مثل ابر بهار اشک ریختم دختر خاله نازنینم که پزشکه به دادم رسید و وقتی فهمید مشکلم چیه گفت باید به روانپزشک یا س"ک تراپ مراجعه کنی تا درمان بشی و اصلا نگران نباش نتیجه درمان هم در بیشتر مواقع مثبته ...

از دکتر وقت گرفتم و تحت درمانش قرار گرفتم و با دستگاهی که بهم داده بود عضلات داخلی بدن رو ورزش میدادم تا به ورود و وجود جسمی خارجی عادت کنه...

نوروز ۹۰ خاطره انگیز تر از سال ۸۹ بود.

 ۶ فروردین ۹۰ که تازه از سفر شیراز و دیدار خانوادت برگشته بودیم امتحان  کردیم و بطور کامل نشد و تو غوغا به پا کردی... قهر کردی، پشتت رو به من کردی، بهم محل ندادی، زنگ زدی به مامانت و گِلِه ی منو کردی و گفتی بخاطر عدم تمکین طلاقم میدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! داغون بودم ... مادرم که فکر کرده بود موفق شدیم زنگ زد به خالم تا شب قشنگ زندگی بیاد و جای خالی مادر در سفرم رو پر کنه...

ساعت ۷.۳۰ روز ۷ فروردین مرحله اول رو رد کردیم و من عروس خانوم شدم ... البته با وجود بی حسی و خونریزی زیاد... ولی بعدش دیگه نشد که نشد... دوباره ادامه پیدا کرد ... جنگ و دعوا و که چرا تو نمیتونی...

۲۹ خرداد دوباره رفتم دکتر و این بار دستگاه با سایز بزرگتر گرفتم تا شاید این بار بشه و شد...

یکشنبه ۵ تـــــــــــــیر ۹۰ تونستم رابطه داشتم... درد داشتم و انقباض و به سختی شد ولی بالاخره شد...

* بدون که خیلی دوستت دارم و بهت احتیاج دارم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390 ساعت 9:26 توسط سارا |