زندگیمون شده جهنم... دیشب دعوامون شد... باهم رفتیم چشم پزشکی و بعدش هم داروخانه... تو از داروخانه خرید کردی... وسایل مورد نیاز رابطه... من به شوخی بهت خندیدم تو جدی گرفتی
رفتیم توی مغازه سونی تلویزیون ببینیم... تو فکر کردی من میخوام دعوا راه بندازم... گفتی میخریم... من ولی نمیخواستم دعوا بشه...
گفتم بریم مانتوم رو از خیاطی بگیریم... گفتی پشت پام درد میکنه خودت برو... نراحت شدم... این همه راه رفته بودم برات نوبت دکتر گرفته بودم اونوقت تو تا ته کوچه با من نیامدی...
برگشتیم خونه قهر کردی... اخم میکنی... میگی میخوای بری... میزنی صحرای کربلا... که همه مشکلاتم بخاطر نداشتن رابطه درسته...
میگی منو بردی دکتر ببینی من کورم... فکر کردی تلویزیون نمیخرم که دیدی گفتم میخرم... تو همش دنبال اینی که دعوا راه بندازی... تو ترسویی ... ۸۵ درصد طلاقها بخاطر مشکلات ج"""" هستش... باید یه فکر بکنم...تو مدیونه منی که الان کار داری و داری ادامه تحصیل میدی... تو حتی ساده ترین وظیفه ت رو نمیتونی انجام بدی...
دلم میگیره... اشکم همینطور داره میاد... قلبم میسوزه... داغووووووووووووووووووووووووووونم
خوابم میبره... نصفه شب سرتو کردی توی لپ تاپت فیلم دانلود میکنی... داری با یکی چت میکنی... قلبم آتیش میگیره... لرزم میکنه... میای کنارم میخوابی و بغلم میکنی و میبوسی منو...
تا صبح خواب به چشمام نیومد...
صبح عصبی هستی...اس ام اس میدی که بهت بی توجهم... دعوام میکنی... حرف زشت میزنی...سر کار اول صبح اشکم سرازیر میشه
سارا نوشت:
دارم میرم دکتر ... شاید فرجی شد
۶ساعته ازت بی خبرم... مایی که روزی ۱۰۰ دفعه تلفنی و اس ام اسی با هم حرف میزدیم... بی معرفت نشو... من بدون تو می میرم