تبليغاتX
کمی با من مدارا کن

کمی با من مدارا کن

به تو از تو می نویسم

ترس از نزدیکی (واژینیسم)2

من پزشک نیستم. آنچه در این پست و پستهای مربوط به ترس از نزدیکی میخوانید نتیجه یک سال و ۱۱ ماه درگیری من با این بیماری و صرفا تجربه ی شخصی نویسنده است. امیدوارم راه حلی باشه برای زنان و دخترانی که از این مشکل رنج میبرن. 

در پست قبلی تا حدی در مورد واژینیسم و راه حلهای ابتدایی و مقدماتی صحبت کردیم. اما امروز میخوام برم سراغ درمان. تصورم اینه که شما با راههای پیشنهادی قبلی موفق به دخول نشدید و مدتهاست در این راه گرفتار شدید.

در گام اول به اعتقاد من دکتر زنان اگرچه میتونه در این راه همراهی کنه اما درمان قطعی در دست وی نیست. مگر اینکه شما بخاطر نوع بک ارتتون قادر به دخول نباشید و همونجور که قبلا اشاره کردم نیاز به عمل جراحی داشته باشید. در غیر اینصورت س ک س تراپ میتونه به شما کمک کنه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 9:19  توسط سارا  | 

ترس از نزدیکی(واژینیسم)

من پزشک نیستم. آنچه در این پست و پستهای مربوط به ترس از نزدیکی میخوانید نتیجه یک سال و ۱۱ ماه درگیری من با این بیماری و صرفا تجربه ی شخصی نویسنده است. امیدوارم راه حلی باشه برای زنان و دخترانی که از این مشکل رنج میبرن. 

موضوع خیلی ساده ست. واژینیسم یعنی انقباض غیرارادی عضلات واژن که وقتی زیاد باشه اجازه دخول (بطور غیرارادری نه خواسته ) داده نمیشه. این ترس برای هر دختری که تازه ازدواج کرده ممکنه اتفاق بیفته و تا حدیش طبیعیه اما اگر مدتها بگذره و فرد نتونسته باشه در مدت طولانی رابطه کاملی رو تجربه کرده باشه اصطلاحا ازدواج کام نیافته اتفاق افتاده.

متاسفانه در مدت درگیری با این بیماری و درمان، در همین فضای مجازی با افراد مختلفی آشنا شدم که هر کدوم سالیان سال هست که درگیر این موضوع هستن. من دنبال پیدا کردن ریشه این موضوع و مشکل نیستم چرا که قطعا کار یه روانشناس یا روانپزشکه به این خاطر که برخی معتقدند این ترس ریشه در زمانی دور یا نزدیک داره که بطور ناخودآگاه روی ذهن و خاطر فرد اثر منفی گذاشته. مثلا شنیدن حرف یا تجربه ای در مورد درد یا خونریزی ناشی از ازاله بکارت، خشونت زوج در شب زفاف، محدودیتها و تفکرات سنتی خانواده ها و خیلی دلایل دیگه.

و اما !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:24  توسط سارا  | 

12

بعد از ۴ماه اومدم اینجا.

خیلی ذوق کردم که توی مدت اینجا خواننده داشته. ممنون از کامنتهای پرمهرتون. ما خوبیم. خوب و خوب. البته با گاهی دلخوری. این روزا که مشکلم حل شده شاید بد نباشه بیشتر مشکلم رو باز کنم. بگم که از کجا شروع شد و چه کسی کمکم کرد که خوب بشم. اینکه دیگه اینجا نمینویسم به قول دوستم خانم مدارا نشونه خوبیه که خیلی از همسرم دلگیر نمیشم. وبلاگ دیگه ای دارم برای نوشتن خوبی هاش. به زودی میام با شرح مفصل بیماریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 15:17  توسط سارا  | 

11

در دوسالگی ازدواجمون مشکلم حل شده... خونه پیدا کردیم همون جایی که میخواستم و پدرم مجبور شد خیلی بیشتر از اونچه انتظار داشتم پول بده... بعد از جنگ ۲۸تیر با مامان شوشو حرف زدم و گفتم پسرش منو به فحش و ناسزا کشیده و حرفایی که لایق زنای خیابونی بوده بارم کرده. همه چی رو بهش گفتم و گفت به باباش میگه و حتما باهاش برخورد میکنن.

پدرش بهش میگه و اولتیماتوم میده که دیگه اجازه نداره هر حرفی رو به من بزنه. حقش بود. کاسه صبرم وقتی لبریز بشه خدا رو شکر میکنم که خانواده ش پشتیبانم هستن. انصافا بعد از تذکرها جز یکی دو مورد جزئی دیگه مورد بدی ازش ندیدم...

سارا نوشت:

*قبلا چنان داغ بودی که میترسیدم و نمیدونستم چی کارت کنم. توی سایتا مختلف میچرخیدی و هرجوری شده خودتو ارضا میکردی اما حالا واسه داشتن رابطه من باید دنبالت بیفتم.... خسته م خیلی خسته.... دلم میخواد بخوابم و هیچ وقت بلند نشم...

**از روی پدر و مادرم خجالت میکشم. هر روز و هر لحظه اونقدر در حقم محبت میکنن که نمیدونم چجوری باید جبران کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:4  توسط سارا  | 

10

امیدوار بودم اینقدر من و تو خوب باشی که گلایه ای نمونه و اینجا رو تخته کنم. اما یک روز نشد....

سه شنبه ۲۸ تیر ۹۰: از عصر رفتیم دنبال خونه. هر بنگاهی که میریم میگه بودجه تون کم نیست اما با این پول این منطقه چیزی گیرتون نمیاد. تمام بنگاههای منطقه رو میگردیم و به همه سفارش میکنیم...

من عصبی هستم و سردرد عمیقی آزارم میده. برادرم آخر هفته عازم خارج از کشوره. براش سرراهی گذاشتم.پول رو پاکت میکنم میدم بهش. بعد که میفهمی سر خود این کار رو کردم قاطی میکنی و وقتی میام باهات حرف بزنم میگی: خفه شو و حرف نزن. شعور نداری. احمقی. برو هرجا دلت میخواد خونه بگیر منم وسایلم رو یه گوشه میچینم. تو دلت میخواد اینجا ور دله مامان و بابات باشی سر کیسه رو شل کن و بیشتر پول بده تا بشه خونه گرفت... حالم گرفته میشه و میرم یه اتاق دیگه و باز هم اشک همدمم میشه.

سر شام شدی عین برج زهر مار. مامان میفهمه و میگه چه خبر شده دوباره؟؟؟ میگم از صبح تا شب دعا میکنم و ذکر میگم تا اخلاق گندش درست بشه باز دقیقه ای یه بار قاطی میکنه. از کاه کوه میسازه و کوچیک ترین مسائل رو به رخم میکشه.

بعد از شام موقع خواب دوباره بحثمون بالا میگیره. منت سرم میزاری که من برات کار پیدا کردم. من باعث شدم دانشجوی ارشد باشی. تو از خودت هیچی نداری. تو با اونچه که از زنم انتظار داشتم خیلی فاصله داری. خودت هم خوب میدونی که تو مجبورم کردی باهات ازدواج کنم. تو خنگی و احمق و شعور اجتماعی نداری. دنیا روی سرم خراب میشه

منم عصبی میشم و شروع میکنم به زدن خودم.... پتو و متکام رو برمیدارم میرم روی مبل بخوابم. اعصابم داغونه. قلبم داره میسوزه. طاقتم نمیارم برمیگردم توی اتاق. دوباره بحث میکنیم اما این دفعه آرومتر. کم کم آروم میشیم و ازت معذرت خواهی میکنم. باهات حرف میزنم که برای خونه هرجا تو بخوای دنبال میگردیم. فقط به خیابون اصلی و مترو نزدیک باشه که سرکار رفتنم راحت باشه.

یه خورده مه میگذره دستم رو میگیری و میبوسی. سکوت میکنیم و خیلی زود خوابمون میبره.

 سارا نوشت:

قبلا به رابطه نداشتنمون گیر میدادی. حالا که اون درست شده به چیزای دیگه گیر میدی. گاهی شک میکنم که نکنه دیگه نمیخوای منو؟؟؟؟ من اینقدر عیب و نقص دارم که جز بدیهام چیزی به چشمت نمیاد و مدام بهم سرکوفت میزنی؟؟؟؟؟ من اینقدر بدم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 8:58  توسط سارا  | 

09

این نهمین یادداشت منه. خوشحالم که بعد از یکسال و یازده ماه و در آستانه دوسالگیم مشکل برطرف شد... در این مدت بارها و بارها رنج کشیدم و درد کشیدم و خودخوری کردم که چرا نمیتونم... چقدر نگاههای تحقیرآمیز تو و خانواده ت رو تحمل کردم که چرا من ناتوانم... با اینکه دوستم داشتی و داری و خواهی داشت اما نمیدونم چرا سر این ماجرا کوتاه نیامدی...؟؟؟؟ شاید اگر همین کوتاه نیومدن نبود هنوز درگیر بودم...

سفری داشتیم زیبا و بی نظیر... درسته روز آخر سفر سر یه موضوع الکی دعوامون شد و تو رفتی و من توی کشور غریب ساعاتی تنها این طرف و اون طرف میرفتم. درسته که هنوز کج خلقی داری ولی هزار بار بیشتر از بدخلقی هات خوبی و ناز و نوازشم میکنی....

خدا کنه اینجا بسته بشه... یعنی مشکلم کاملا حل بشه و تو اخلاقت رو درست کنی و من بیشتر با تو راه بیام که دیگه گله ای برای نوشتن نباشه...

خدا کنه خیلی زود خونه پیدا کنیم و از بلا تکلیفی در بیایم...

(((( اگر به نوشتن ادامه بدم تنها برای این خواهد بود که زنان و دختران کشورم اگر درد مشابه من دارند بدانند که تنها نیستند و اگر بخواهند مشکلشان حل خواهد شد))))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 14:4  توسط سارا  | 

08

اولش فکر میکردم طبیعیه... همه اینجوری هستن... رفتم دکتر زنان... گفت هیچ مشکلی نیست فقط سریع کار رو تموم کن... اگر نشه توی روحیه شوهرت اثر میزاره... همش یه حس عذاب وجدان با من بود... هربار خواستیم نشد و من خودمو سفت کردم... دعواها شروع شد... سرم داد میزدی و میگفتی بی عرضه ای که نمیتونی این کار ساده رو انجام بدی... نوروز ۸۹ زهرماری بیش نبود... سراسر دعوا و جدل... مادرت فهمید و ازت پرسیده بود : اصلا به خودش میرسه؟ میل داره؟ این چه وضعیه؟ ... حالم گرفته شد... آبروم رو بردی پیش خانوادت...

 هربار تلاش کردیم و نشد و باز هم نشد... هی میرفتم دکتر زنان و دکتر میگفت مشکل جسمی نداری... خودت باید روی ذهنت کار کنی...

یکی از روزهایی که دعوامون بود و من مثل ابر بهار اشک ریختم دختر خاله نازنینم که پزشکه به دادم رسید و وقتی فهمید مشکلم چیه گفت باید به روانپزشک یا س"ک تراپ مراجعه کنی تا درمان بشی و اصلا نگران نباش نتیجه درمان هم در بیشتر مواقع مثبته ...

از دکتر وقت گرفتم و تحت درمانش قرار گرفتم و با دستگاهی که بهم داده بود عضلات داخلی بدن رو ورزش میدادم تا به ورود و وجود جسمی خارجی عادت کنه...

نوروز ۹۰ خاطره انگیز تر از سال ۸۹ بود.

 ۶ فروردین ۹۰ که تازه از سفر شیراز و دیدار خانوادت برگشته بودیم امتحان  کردیم و بطور کامل نشد و تو غوغا به پا کردی... قهر کردی، پشتت رو به من کردی، بهم محل ندادی، زنگ زدی به مامانت و گِلِه ی منو کردی و گفتی بخاطر عدم تمکین طلاقم میدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! داغون بودم ... مادرم که فکر کرده بود موفق شدیم زنگ زد به خالم تا شب قشنگ زندگی بیاد و جای خالی مادر در سفرم رو پر کنه...

ساعت ۷.۳۰ روز ۷ فروردین مرحله اول رو رد کردیم و من عروس خانوم شدم ... البته با وجود بی حسی و خونریزی زیاد... ولی بعدش دیگه نشد که نشد... دوباره ادامه پیدا کرد ... جنگ و دعوا و که چرا تو نمیتونی...

۲۹ خرداد دوباره رفتم دکتر و این بار دستگاه با سایز بزرگتر گرفتم تا شاید این بار بشه و شد...

یکشنبه ۵ تـــــــــــــیر ۹۰ تونستم رابطه داشتم... درد داشتم و انقباض و به سختی شد ولی بالاخره شد...

* بدون که خیلی دوستت دارم و بهت احتیاج دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 9:26  توسط سارا  | 

07

زندگیمون شده جهنم... دیشب دعوامون شد... باهم رفتیم چشم پزشکی و بعدش هم داروخانه... تو از داروخانه خرید کردی... وسایل مورد نیاز رابطه... من به شوخی بهت خندیدم تو جدی گرفتی

رفتیم توی مغازه سونی تلویزیون ببینیم... تو فکر کردی من میخوام دعوا راه بندازم... گفتی میخریم... من ولی نمیخواستم دعوا بشه...

گفتم بریم مانتوم رو از خیاطی بگیریم... گفتی پشت پام درد میکنه خودت برو... نراحت شدم... این همه راه رفته بودم برات نوبت دکتر گرفته بودم اونوقت تو تا ته کوچه با من نیامدی...

برگشتیم خونه قهر کردی... اخم میکنی... میگی میخوای بری... میزنی صحرای کربلا... که همه مشکلاتم بخاطر نداشتن رابطه درسته...

میگی منو بردی دکتر ببینی من کورم... فکر کردی تلویزیون نمیخرم که دیدی گفتم میخرم... تو همش دنبال اینی که دعوا راه بندازی... تو ترسویی ... ۸۵ درصد طلاقها بخاطر مشکلات ج"""" هستش... باید یه فکر بکنم...تو مدیونه منی که الان کار داری و داری ادامه تحصیل میدی... تو حتی ساده ترین وظیفه ت رو نمیتونی انجام بدی...

دلم میگیره... اشکم همینطور داره میاد... قلبم میسوزه... داغووووووووووووووووووووووووووونم

خوابم میبره... نصفه شب سرتو کردی توی لپ تاپت فیلم دانلود میکنی... داری با یکی چت میکنی... قلبم آتیش میگیره... لرزم میکنه... میای کنارم میخوابی و بغلم میکنی و میبوسی منو...

تا صبح خواب به چشمام نیومد...

صبح عصبی هستی...اس ام اس میدی که بهت بی توجهم... دعوام میکنی... حرف زشت میزنی...سر کار اول صبح اشکم سرازیر میشه

سارا نوشت:

دارم میرم دکتر ... شاید فرجی شد

۶ساعته ازت بی خبرم... مایی که روزی ۱۰۰ دفعه تلفنی و اس ام اسی با هم حرف میزدیم... بی معرفت نشو... من بدون تو می میرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 17:9  توسط سارا  | 

06

به خودم به تو به زمین و زمان و همه دنیا فحش میدم که چرا نمیشه و من نمیتونم که چرا پاهای من چوب میشه و تو رو پس میزنه ... خدا وکیلی انصاف بدم بعضی وقتا خوب باهام راه میای ولی گاهی وقتا حرفات و متلکهات تا ته وجودم رو میسوزونه...

وقتی میای و سرت رو میکنی توی این لپ تاپ لعنتی دلم میگیره... بهت میگم : به منم توجه کن و برای منم وقت بزار... میگی تو خودت تشویقم کردی درس بخونم... میدونی که سنگین و سخته .. بعدم مگه تو برام وقت میزاری که من بزارم؟؟؟؟!!!!

با خودم فکر میکنم: آره ... وقت نمیزارم... فقط برای کار بیرون و درس و اتوکشی و غذا پختن و تحمل زخم زبونهای تو  وقت میزارم...

شاید هزار بار بابت کارهای خوبم ازم تشکر کنی ولی یه زخم زبونت باعث میشه همین یه زره انگیزمو از دست بدم و مثل موریانه روحم رو بخورم...

سارا نوشت:

دلم برای روزای دوستیمون تنگ شده... بارها گفتی کاش ازدواج نمیکردیم...اونجوری بهتر بود... هروقت میخواستیم خیلی زود همدیگر و میدیدیم و جنگ و دعوا نداشتیم...

دلم برای روزای خوب تنگ شده... درسته از اول فقط بحث و استرس و دعوا بود و روز خوبی ندیدم اما ...

خیلی وقته از ته دل در آغوشم نگرفتی... بارها شده توی چشمام نگاه کردی و من بهت گفتم عشق روزای اول توی نگاهت نیست و تو به جای دیگه ای خیره شدی و به چیزی غیر از من فکر کردی

امسال هم روز زن من زن حساب نشدم و به تبریک اس ام اسی خشک و خالی کفایت کردی

با من مهربون باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 13:6  توسط سارا  | 

05

دعوا میکنیم... بحث میکنی ... میگی خاصیت نداری ... سرت شلوغه و کار و درس ریخته روی سرت ... عادت کردم...

آروم میرم بیرون از اتاق... لباسهای شسته شده رو پهن میکنم... اتوکشی میکنم... تمیز میکنم ... شام آماده میکنم ... برات میوه میارم و تو بهم لبخند میزنی... میشینمو سرمو میزارم روی پات و موهامو نوازش میکنی و از مشکلاتت میگی و من گوش میکنم...

یادم میره همین چند دقیقه پیش دعوا داشتیم و تو سرم داد زدی و من خراب شدم... یادم میره با خودم گفتم حالم از این زندگی بهم میخوره... یادم میره که گاهی بداخلاقی و عصبی... فقط یادم میاد که چقدر دوستت دارم و بدون تو کم میارم...

شب شده... اومدی کنارم دراز کشیدی... تو چشام زُل میزنی و میگی من عاشقتم عزیزم...تو عشقمی و همه زندگیمی... تورو با دنیا عوض نمیکنم... دلم میگیره...بغض میکنم... میفهمی و میگی دوباره گریه نکنی ها !!!!! اشکم سرازیر میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 15:22  توسط سارا  |